تبليغاتX
دردهای پوستی

دردهای پوستی

هوالحکیم

در فضایی که تمام حواس بچه های بسیجی!!! و مذهبی به "گشت ارشاد" یا "خصوصی" و نهایتا "قلاده های طلا" پرت شده ، نگارنده بر خودش واجب می بینه از کسی دفاع کنه که حق استادی و پدری بر گردنش داره.

۱- جوابیه ی استاد حسن عباسی به آقای عباس اسکندری و صحبت های جلسه ۳۳۷ استاد رو از این لینک دانلود کنید :

http://www.4shared.com/office/7PR80yT4/2274-OboorAzSaye.html

http://www.4shared.com/office/F684gBmD/2275-Vagheit_Elmi.html

۲- بعد از گذشت ۶سال از برگزاری کلاس های کلبه و حواشی زیادی که توی این مدت به وجود اومده-علی الخصوص این اواخر- حس می کنم بعضی آدم ها جنبه ی شنیدن حرف رو ندارند. معتقد نیستم که حرف های استاد دربست درسته اما معتقدم بحث علمی رو باید با دلیل علمی و در فضای مناسب پاسخ داد. چیزی که امروز خلاف اون رو شاهد هستیم ....

 ۳- بسم الله الرحمن الرحیم " کلم الناس علی قدر عقولهم"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط zib & naf 

تقریبا دو سال از افتتاح این وبلاگ میگذره!!

.

.

.

من از تمام نبودن هام!! عذر خواهی میکنم:*

.

.

.

همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت!

بدست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: چیزی برای قل-م..

.

.

.

من بیام؛ راهم میدی؟!:@


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت   توسط zib & naf  | 

ضرب دست راست م بیش تر است

....

کاش دوباره ما بودیم و مسجد دانش گاه تهران و آن موقعیت کذا!!!

که من محکم تر از فریادهای او

زیر گوش ‌أت بکوبم!!!

که از سرت چرت و پرت هایی که شنیده ای بپرد

که به یادت بماند هوای روزهای فرهنگ!!!

و آنقدر پای تلفن داد بزنم

که حساب ِ همه ی چارواداری هایت به ما تسویه شود

و "نامه ی فدایت شوم" را برای تان ،پاره پاره بفرستم!

....

و من هنوز هم نمی ترسم از نگاه بقیه ی آدم هایی که نگاه شان مثل خوره به جان مان افتاده بود

از چشم و ابروهای بزرگ تان که برای ما بالا و پایین می رفت ...

من هنوز هم نمی ترسم از تهدیدهای دخترانه و مسخره تان!

من هنوز هم تکرار می کنم که شما جماعت سوسه اید!

جماعت ِ دیکتاتورهای ذلیل

.....

من هنوز هم همان آدم ِ "تخمه ی سیاه" و بستنی های پارک لاله ام!!!

همان آدمِ خروس جنگی و جوراب های صورتی و بنفش

آدمی که در برگه ی امتحانش فحش نمی نویسد ....

آدمی که زیبا را به خاطر بامزگی هایش ،

 نه ،

 به خاطر تلنگرِ اول مهر هشتاد و شش دوست دارد ....

من هنوز همان م

همان که ؛

 برای بچه های آن "تشکل کذا" کارت دعوتِ همایش علمی تان را فرستاد

و برای درگذشتِ برادرِ بچه ای که اصلن دوستش نداشته و ندارد ،

با خطّ خوش!!!

پیام تسلیت نوشت

پیامی که "باطل شد" !!!

چون ؛" ما ... نبودیم" !!!

من  هم چنان به شما می خندم

و هم چنان عاشقِ قل ِ کمی غایب م می مانم ... :)


پ.ن۱:این پست به مناسبت تداعی خاطراتی که تلخ بود و هست نوشته شده است.سوسه هایی که هنوز گریبان گیر آدم هاست ....

پ.ن۲: مخاطب این پست فرد خاصی نیست.جماعتی اند که نیستند ....

پ.ن۳:لطفن از حاشیه ها بپرهیزید :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت   توسط zib & naf 

 

دل م خاسته که بنویسم این پست را

بدون هیچ دلیلی

نه از نوع عقلی و نه از نوع نقلی اش!

دل م خاسته که بنویسم این پست را

برای این که شادی ششم مهر ماه نود برای من

به اندازه ی غمش بود ....

زینب را روانه ی آینده ای کردم که اطمینان دارم به روشن بودنش

آینده ای که برایش دست به دعا گرفته بودم

زیر قبه ی ارباب م حسین :)

و همین خیال م را تخت ِ تخت می کند

اما ته دل م انقدرها گرفته بود که جوش آوردن ماشین و دیر رسیدن مان را بهانه کنم

برای گریه هایم پشت چراغ قرمزهای مسیر :(

ته دل م انقدرها گرفته بود که شب رفتن مصطفی از خانه ی مان هم .....


پ.ن۱: خیلی حرف ها بود و هست و خاهد بود برای نوشتن . اما همین قدرش هم زیادی ست برای فضای این وب!!!

پ.ن۲: دست و دل م نمی رود به فضای وب. دوست دارم این وب را با تمام تلخ و شیرین هایش فعلن روی طاقچه بگذارم ..... شاید بعدا دوباره باشم . معلوم نیست.....

پ.ن۳: دنگ شو هم زبان حال می خاند برای م :)

پ.ن۴: هنوز دامنه دارد

          هنوز هم که هنوز است

          درد

          دامنه دارد ......

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت   توسط zib & naf  | 

متاسفم برای سیر تا پیاز جنبش های اجتماعی و غیراجتماعی ام القرای جهان اسلام!

متاسفم برای همه ی مان از خودم تا شما!

متاسفم برای جماعت ِمسلمان و غیرمسلمانِ سومالی!

متاسفم برای خودمان که هنوز درگیر دیوانه بازی های کروبی و موسوی هستیم!

و شرمنده ام از روی امام عصرم و نایب ش

شرمنده ام از نگاه سنگین زن ها و بچه های گرسنه ی سومالی

شرمنده ام از سفره های افطاری این روزهایمان

شرمنده ام از اسلام و خدایش و پیغمبرش

.......

 پ.ن۱: لطفن تا اطلاع ثانوی کسی ادعای مردی نکند! مرد، آن همکار عکاس مان در - نمی دانم کجای دنیا- بود که وقتی عمق فاجعه را درک کرد. تاب نیاورد ....

پ.ن۲: مثل همیشه باید امام مان قدم اول را بردارد که ما هم بکوبیم بر طبل های توخالی مان! آقا که کمک کردند ، شهرداری به فکر تیزرهای تلویزیونی اش و هلال احمر به فکر ۹۹۹۹۹ افتاد....

پ.ن۳: اگر این شب ها بی خیالِ قیل و قال دنیا ، نشستیم و افطاری مان را میل!!! کردیم ، کمی به غیرت مان شک کنیم. و البته بیشتر به اسلام مان ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت   توسط zib & naf  |